"بنام ساکن آرام و همیشگی نهانخانه دل"
*****************
وقتی از ناله تلخم , دل شب میلرزد ؛
وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛
وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .
- بوی تو , خالی آغوش مرا پر کرده ,
در و دیوار اتاقم همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم !
عکس در آینه افتاده این جسم سراسر خسته ,
منعکس کرد غم بی تو دمادم مردن .
روشنی بخش سرای من دیوانه تو ؛
فقط آن خاطره گرم همآغوشی ماست !
من به شمعدانی ایوان عطشناک اتاق سردم ,
قول سیراب شدن از نفست را دادم !
بسترم کز پر احساس شقایق باشد ؛
چشم براه تب جانسوز هماغوشی ماست ,
*****************************
نازنینم ! گل من ! یارترینم ! " ؟؟؟ " !
بنگر ای سبزترین آیه پر مهر خدا !
روز بی تو شب و شب بی تو دمادم گریه ,
کارم اینست , جزین بی تو ندارم چاره !
با تو از روشنی خانه بی چشم و چراغم گفتم ,
با تو از سر شکوفا شدن غنچه پژمرده شعر ,
-که زمانیست دگر همسفر دل نشده !-
با تو از شام سیاهم گفتم ,
و خیال خوش ایام بهاری ,
بشنو !
***********************************
تو که خود میدانی ,
تو که خود میدیدی ,
راستی !
تو خودت میگفتی :
" که چقدر تنهایی ؟!"
...
باز این آتش حسرت ز درون رگ و اعضای وجود سردم , شعله ور میگردد
...
گوش تو با من نیست؟!
با تو هستم , " ؟؟؟ " !
تو فقط میدیدی ,
تو فقط فهمیدی ,
که چه سان تنهایم ؟!
ولی ای وای ! دریغا ! ای کاش ...
این دریغ و افسوس , حسرت وانفسا ؛
بی ثمر میماند , بی اثر خواهد بود .
*****************************
دیدی ای دل که چطور , از همان آغازم ,
لالای مادر گیتی و فلک
چشم بخت من بی حوصله را خوابانده؟!!!
(این چه خوابیست دگر ؟!
خواب مرگی رفته؟!!)
که دریغ از یک آن !
ذره ای از لحظه !
بخت بیدار نشد
دل بی یار بماند !
********************************
خوب , اینم از "ترانه ناتمام" که اگه دقت کنی حس شعر دائم متغیره که نشون از ایام متفاوت نوشتنشه
خودت میدونی که چند وقته شعر نگفته بودم. ای با با .فرزاد